تفاوت میان خو گرفتن و خو پروردن را دریابیم .
بسیاری از افراد برای مخفی نگه داشتن دسته ای
از عواطف خود که توانایی مواجه شدن با آن را ندارند ،
به رفتارهای دیگری عادت می کنند و یا جایگزین
اعتیاد آوری برای آن اختیار می کنند .
به دنبال چیزهایی باش که حس خوبی را
در تو بیدار کند و ببین که چگونه همه چیز
در زندگی بر تو آشکار می شود تا نوسان
احساسات خوب را منعکس سازد .
اگر تمام جهان تو را دوست بدارد
هنوز هم می توانی احساس خوشحالی نداشته باشی .
آنچه تو را شادمان می سازد این است که تمام عشق درونت
را قسمت کنی و این عشق ، عشقی است که با تمام عشق ها
متفاوت است .
غرق شدن در اندیشه ی بی پایان کار راحتی است .
پس امروز خود را از دانستن اینکه چگونه وقایع آنطور
که مقدر است رخ می دهند ، رها سازیم .
بعضی از افراد روحشان را می فروشند و فکر می کنند
با درآمد آن می توانند با وجدانی راحت زندگی کنند .

زندگی دشمن ما نیست .
اما طرز فکرمان می تواند
دشمن ما باشد .
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط ......
فارغ از نیک وبد ومرگ و حیات
همه گفتند کنون بچه است ، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !!!
بایدش نالیدن !!!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این زچه رو نتوان خندیدن ؟
هیچکس نیز نگفت : زندگی چیست ؟
چرا می آییم ؟ بعد از این چند صباحی ، به کجا باید رفت ؟
من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت .........
يك گروه از قورباغه ها از ميان جنگل عبور ميكردند كه
دو تا از آنها افتادند داخل يه گودال عميق زمانيكه دو قورباغه تلاش
سختی ميكردند تا از ديواره گودال بالا بيان قورباغه هاي ديگه گفتند
فايده اي نداره اونا خواهند مرد دو قورباغه اهميتي نميدادند وتا جايي
كه ميتونستند سخت تلاش ميكردند .قورباغه هاي ديگه فرياد كشيدند
ارام باشيد و تلاش بيخود نكنيد و مرگ با آرامش را بپذيريد وخودتون
را اذيت نكنيد . تا اينكه يكي از قور باغه ها به صحبت اونا گوش
كرد وتسليم قضا شد و مرگ را پذيرفت و خودش را رها كرد وبه
ته چاله افتاد ومرد.
قورباغه ديگه همچنان براي رهايي تلاش ميكرد .
دو باره قورباغه ها فرياد كشيدن خودتواينقدر اذيت نكن
و به زجر كشيدن خودت پايان بده .
و اون قورباغه بيشتر تلاش ميكرد تا اينكه نجات پيدا كرد .
وقتي بيرون اومد قورباغه ها ازش پرسيدن چي شد تو به
حرفاي ما گوش نكردي و قورباغه سعي كرد كه توضيح
بده كه من ناشنوام و فكر ميكردم شما همگي داريد
منو تشويق ميكنيد .
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
سپس به او گفتند:
"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم
جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد،
گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.
هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت :
خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد .
چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت:
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است !!!!!
